
دیدی غم جمع میشه؟ یه روز میبینی با تمام اتفاقات خوب بازم دلت میخواد گریه کنی.سنگین میشی یکدفعه.وقتی از خودم میپرسم از چی میترسی شاید جواب همه چیز باشه.من هیچوقت هیچ چیز برام بی اهمیت نبود و نیست ولی از اول قرار بود چیز هایی که با اهمیت دادن بهشون حالم رو بد میکنن رو بذارم کنار. حس رها شدن تو فضا رو...
ادامه مطلب
طی این چند سال اتفاقای زیادی برای شخصیتم افتاد تا اینکه یه چیز درست حسابی ازش در بیاد اون اولا مثل خیلیا حس میکردم خیلی خیلی خاصم ولی برای نشون دادن خاص بودن خودم کارایی رو میکردم که نشون میداد مثل هر بچه احمق دیگه ای فقط دنبال جلب توجه ام خیلی از کارام و حرفام قشنگ نشون میداد که یه بچه ی بی تجربه ام چند سال گذشت و کم کم محدوده ادما کمتر شد و خواستم بیشتر توجه دوستامو جلب کنم خواستم پیش اونا فان باشم به نظرشون با مزه و با کلاس و با علم و همه چی به نظر بیام و همش تظاهر بود طی این سال ها کلا سعی کردم همیشه بگم بی توجهی این ادما برام مهم نیست ولی تو عمل خلافش رو ثابت میکردم الان دیگه ماجرا های بالا اصن تو زندگیم وجود ندارن که بخوام نگران جیزی باشم الان حتی اگه بدونم ذهنیت دوستام نابود میشا وقتی...
ادامه مطلب
مدتیه به یک چیز ایمان دارم نه به خاطر یکسری مستند و جو و چیزی فقط به خاطر دیدن گذشتم به خاطر مرور کردن تک تک اتفاقات من به این ایمان اوردم که میتونم با تک تک رفتارام,حرفام و نیتام روی دنیا اثر بذارم و دنیا رو زندگی من. از روزی که این حس رو بدست اوردم سعی کردم ادم خوبی باشم سعی کردم کاای مثبتی بکنم که اثر خوبی داشته باشم. اصلا حس خوبی ندارم.کارای جالبی نکردم امشب :( اصن یهو دلم بدجور گرفته میخوام گریه کنم از ته دل چرا انقد همه چیز بی معنی شده برام :( خیلی سنگینم خیلی زندگیم بهم ریختس جزو اولین تابستونای بدون چالشم بود هیچ اتفاقی نداشت اصن نمیدونم چرا اینجور...
ادامه مطلب