اون لحظه سرشار از حس خوبی و اندازه ی کل لذت زندگی کنجکاوی و میخوای اون ادمو بشناسی.وقتایی که هیچ چیز مهمی از دنیا تو زندگیت در جریان نیست و بیکاری فقط همین چیزای کوچیک تاثیرات باورنکردنی ای روت دارن.برمیگردی بهش میگی یه اهنگ دیگه با هم گوش کنیم؟ اونم میگه چرا که نه اقا! و طبق معمول همون ترکی که خودش دوس داره رو میگه و میگه هروقت دانلود شد لیریکس رو میفرستم بگو پلی کنیم...
کمی میگذره تا دانلود شه و میگم پلی؟ میگه وایسا...پلی!
همزمان پا میذاریم تو مسیر موسیقی.دقیقا نقاط مشترکی رو بهش میرسیم که خیلی دوس داریم ، حتی توی لیریکس جملات مورد علاقمونو با هم مشترک مینویسیم و میفهمیم هم نظر بودیم.طی اهنگ نقد و بررسی میکنیم که چه اِلِمان هاییش قوی ترین بخش رو تشکیل میدادن.
"تمام...تمام" چیزی که بعد تموم شدن اهنگ میگیم.دیگه چند تا ترک گوش دادیم و مخمون داغ شده.بهم میگه میای فردا بریم کافه ؟
میگم اره بیکارم فردا ولی خیلیم زود نگو چون نمیتونم بیدار شم.میگه اوکی ۱۱ خوبه؟ منم میگم زوده ولی اوکی میرسم.
صبح بهم زنگ میزنه و میگه بیدار شو زودتر راه بیفت گشاد خان.با حالت خواب الودگی و حس زیادی از اینکه بپیچونمش بگیرم بخوابم بهش میگم اوکی یه ربع دیگه راه میفتم.
بدون هیچ فکری در مورد اینکه چرا باید ۱۱ صبح با یه دوست جدید برم کافه تمام حسای خواب و تنبلی و زیر سوال بردن این ماجرا رو دور میریزم.
وقتی میرم بیرون هوا خوبه و حس خوبی دارم.هندزفریا رو میذارم و میگم قبل از اینکه برم پیشش چهار تا از اهنگای خودمو گوش بدم."چقدر لذت بخشه فکر به اینکه قهوه بخوریم و سیگار بکشیم و با هم اهنگ گوش بدیم تو کافه" این جمله تو سرم میچرخه.
میرسم و طبق معمول با روی باز و خیلی خوب باهام سلام علیک میکنه.دو تا کافه فیلتر سفارش میدیم و کمی حال و احوال و پرس و جو در مورد روزامون.خیلی دوس دارم بیشتر بشناسمش،بفهمم اونم زندگیه ساده ای شبیه من داره ولی خیلی دوست داره مخفی کاری کنه و زندگیشو پیچیده نشون بده.همیشه کمی دلخورم از این کارش چون بهم حس بدی در مورد خودم میده.وقتی کنارشم حس میکنم خودشو خیلی دوس دارم ولی خودمو اصلا دوست ندارم.نا خودآگاه تو بین حرفاش یجوری این مسئله رو مدام تکرار میکنم که من جایی رو نمیشناسم با کسی دوست نیستم دویت دختر نداشتم و ندارم و نمیخوام و همش خونه ام کل زندگبم فیلم و سریال و موزیک و سازه. و یکدفعه بحث به این میره که چقدر من نِرد ام.
بعد چند تا اهنگ و سیگار کم کم میفهمیم حرف و ذوق خاصی نداریم برای ادامه ی ارتباط رو در رو و سرش میره تو گوشی تا با چند نفر چت کنه.مهم نیست کی هستن یسری دختر و یسری پسر.بهشون وُیس میده و میخنده.من در حالی که میخوام خونسرد و اوکی به نظر برسم یکم حواسمو با گوشیم پرت میکنم و دارم به حرفای ادمای دیگه تو کافه گوش میدم :
"پرویز پرستویی هم بازی میکنه توش...وقتی به اخر فیلم میرسی اصلا نمیفهمی چی شد و همونجا تموم میشه" یکی از جوون های تو کافه داشت به رفیقش میگفت.
و دارم فکر میکنم وقتی داره با این همه اب و تاب تعریف میکنه منظورش اینه که فیلم خیلی خفنی بود یا بد؟
ادامه داد : "به جرئت بدترین فیلمی بود که تو سینمای ایران دیدم"
خب ، فهمیدم چی میگه.
و یکدفعه دوستم سرشو از گوشی در میاره و سیگارو برمیداره و روشن میکنه و میپرسه ببین من میخوام برم جایی تو میری خونتون اسنپ بگیرم یا میخوای بمونی همینجا؟
منم طبق معمول میگم نه بابا اگه میری منم میم خونه.حس بدی دارم ، نکنه حوصلشو سر بردم و باعث شدم فکر کنه خیلی از من سر تره و چرا داره با من میگرده.من یه پسری که فکر میکرد میتونم رفیق جذابی باشم نیستم و خالیم از ارزش هایی که میخواد و اون یک پسریه که دوست داره پیچیده و جذاب باشه با ارزش گذاریایی که خیلی بهشون پایبنده و بهشون میباله جوری که تو هم بخوای اونا رو دوست داشته باشی.
در هر حال ، همیشه بیرون اومدن از کافه و منتظر موندن برای اسنپ لحظه ی ناراحت کننده ای بود.
راه برگشت به خونه ذهنمو روشن میکنم و خودشو خالی میکنه با هزاران "با چه هدفی امروز اومدی کافه؟! "
هر باری که این اتفاق می افتاد بیشتر دل زده میشدم.هنوز دوسش داشتم هنوز برام جذاب بود ولی بین دو راهی دوست داشتن خودم و یک دوست جدید ، خودم رو انتخاب کردم.
اخرین بار تیر اخر بود.شانسی برای اینکه میشه یا نمیشه.نشد و با اینکه سعی کرد و اومد با تمام وجودش فهمید که نمیشه این رفاقت ادامه پیدا کنه.
میدونید ، این شاید چندمین بار باشه که در مورد اتمام این دوستی حرف میزنم.زخم عمیقی بود نه به خاطر اینکه این ادمو از دست دادم بلکه به خاطر اینکه وقتی میدیدم اگه با همچین ادمی هم نمیشه پس میشه گفت قراره تنها بمونم برای همیشه.
ادما توی چت فرق دارن.چون قرار نیست خود واقعیشونو ببینی بلکه همیشه چیزی که تصویر سازی میکنی میبینی.جالبه ، صدا و نوشته ی ادما هیچوقت نمیتونه به تاثیرگذاری عطر و لمس کردنشون باشه.من هیچوقت نتونستم اونقدر به ادما نزدیک شم که عطر و لمس کردن بدنشون رو خوب متوجه بشم.وقتی حرف میزنن غرق بادی لنگوئجشون میشم و سعی میکنم جریان کلماتشونو با احساساتم همگام کنم.حس بی نظیریه چون برای یک لحظه حس میکنی تمام چیزی که برای توی انسان به عنوان هدف قرار داده شده همین لحظس که بتونی جدا از زبان گویشی و رفتاری، زبان همنوع بودنتون رو تا عمق وجودت احساس کنی.
اما چه فایده که قرار نیست هیچوقت به این قانع باشیم.
۶ ماه میگذره و هنوز هر روز بخشی از وجودم همونجاس.دیگه برام مهم نیست اون سیگارا و قهوه ها و موزیکا.از سیگار بدم اومده و قهوه چیز ضروری ای نیست و موسیقی هم نیازی به کسی ندارم که باهاش بخوام لذتشو شریک شم.اما نمیدونم این درد لعنتی چیه.از فکرم بیرون نمیره.
هر باری که در موردش مینویسم چنگ میزنم به این غده های سرطانی درد آور تو وجودم که یک بخش کوچیکی ازشون این ادم هست و همشون با هم به درد میان.
خیلیا از تنهایی حرف میزنن چون همون لحظه ارزش خیلی از ادمای دورشون به حتی کم میشه که چیزی به حساب نمیان برای پر کردن تنهایی.
دورمو نگاه میکنم و میبینم این ادمای خودساخته توی چَت اونقدری هستن که وقتمو پر کنن ولی اونقدر واقعی و قابل حس کردن نیستن که تنهاییمو پر کنه.
خیلی وقتا میخوام با مشت بزنم تو دهن هر کسی که تنها نیست و یک عشق و چندین دوست صمیمی و خفن داره که حاضرن تا اخر راهو باهاش برن.
با خودم میگم شما حق ندارید در مورد هیچ چیزی شکایت کنید چون زندگیتون عالیه.
اما به سادگی خودم گیر میدم.
همون قدری که ۱۰۰ درصد مطمئنم همه ی این احمقایی که میتونن این مطلبو بخونن و حس کنن چقدر شبیهن بهم اندازه یک عقب مونده هم نمیفهمن ، مطمئنم که منم چیزی در مورد زندگی و مشکلات کسی نمیدونم.
خیلی وقته که میام تو این وبلاگ و وبلاگ های قبلی مینویسم که چه ادمایی از زندگیم رفتن.میرن همه چون هیچکس دلش نمیخواد تو یک خونه بشینه.هرچقدر هم که اون خونه بتونه گرم و نرم و لذت بخش باشه همه دوست دارن بزنن بیرون و چیزای جدید رو تجربه کنن و سرگرم شن و دنبال زندگی باشن تو هر لحظه
میخوان انقدر همه چیز رو تجربه کنن که بعد از یک دور کامل دور این کره ی خاکی حس بینهایت رو با تمام وجودشون لمس کنن و من...
منم تو این خونه توی این بینهایت های ذهنی بخوام لحظه ای لمس کردن یک تجربه ی واقعی رو تصور کنم.
یک روز میرسه که بتونم با ذهنم صلح کنم.هدف همینه وگرنه چرا هنوز میتونم فکر کنم؟ چرا از کار نمیفتم پس.تا زمانی که محاسبات وجود دارن ماشین حساب هست و این ذهن قراره خیلی از معادله های مجهول رو حل کنه.
منم یک روز از یکجا نشینی تبدیل میشم به کوچ نشین.شاید
شاید
و همچنان شاید ...
شب خوش
برچسب:
نویسنده: سپیده قربانی