خرید بک لینک
توی زندگی یکی از چیزایی که یاد گرفتم این بود که کسی که دستمو گرفت تا بلند شم رو فراموش نکنم.

خیلی سخته وقتی یکبار دیگه روحیه به زندگیت برمیگرده و میتونی کمی از قدرت لذت ببری حتی کسایی رو که کمکت کردن تا روحیه بگیری و قوی شی رو زیر پاهات له نکنی.

کاش میشد به همشون همون لحظات میگفتم ببین میدونم که داری فک میکنی من به این پر و بال دادم حالا برای من شاخ و شونه میکشه.

ماجرای خنده دار و مسخرش اینه که میشه حس قدرت رو توی همه ادما اینجوز موقعا حس کرد.وقتی تو مود قدرتیم و یک ضعیف میبینیم دلمون میسوزه و کمکش میکنیم ولی نه تا وقتی که قدرتش از ما بیشتر شه چون غریزمون میگه این دیگه الان یک خطر محسوب میشه.

دارم راجع به یکی از حسایی حرف میزنم که شاید جزو شایع ترین اتفاقای بی رحمانه ی انسان هست.

وقتی اینجوری میشه ما هم میگیم واقعا فکر کردی جقدر کمکم کردی تا بلند شم؟ تو فقط یک محرک نصفه نیمه بودی و حالا که داری احساس خطر میکنی پس بیا شاخ به شاخ شیم ببینیم زور کی به کی میرسه توی زندگی.

کی میگه تناقض بده؟ نمیبینید؟ کل زندگیمون تو تناقضه.

از یک طرف بدون ادما نمیتوینم ادامه بدیم از یک طرف مدام باهاشون تو جنگیم برای احساس خطر و غریزه.

هیچوقت هیچکس در مورد خوبیای تناقض تو شخصیت نمیگه.همه اونو یه ایراد میدونن در حالی که هیچ برابری ، تساوی ، بالانس و هرچیز دیگه ی هم معنی با اینا وجود نداشت بدون تناقض.

با همه ی این تفاسیر اینو میدونم که با برگشت نباید به عزیزایی که کمکم کردن ضربه بزنم.ولی ما از کجا میتونیم بفهمیم هم باید بذاریم طرف به حال زندگی خودش باشه و هم ما برسیم به زندگیمون و پیشرفت کنیم و قوی تر شیم و هم این وسط راهمون به یکی از راهای اون نخوره که مجبور باشیم نابودش کنیم بدون اینکه بدونیم قراره به طرف ضربه بزنیم؟

وقتی یه ضعیف رو مجدد کمکش میکنی و برش میگردونی خیلی سادست فهمیدن این ماجرا که اون انقدر تشنس که ممکنه خودتم بدره.

فرض کنیم اگه انسان سه حالته ضعیف و نرمال و قوی داشته باشه.وقتی ضعیف باشی و برگردی مجبوری مدتی هم قوی باشی تا بتونی بالانس رو رعایت کنی و برسی یه حالت نرمال.

اینکه ما هیچوقت از زندگیمون راضیم نیستیم و مدام به یک چیز جدید نیاز داریم تا راهمون رو پیش ببریم قسمتیش به این مربوطه که ما مدام نیاز داریم تا بین این سه حالت سوییچ کنیم تا معنی ها رو مجددا بازبینی کنیم و حسشون کنیم.

حافظه ی ما مقدار زیادیش مثل حافظه های کامپیوتراست.وقتی فکر میکنیم اول به زبان فکر میکنیم و کلمات و عکس هاشون و فیلم ها میان جلو چشممون.

ولی خیلی ساده و قابل دست یابی نیست که بخوایم به احساسامون برسیم.پس نیازه مدام برگردیم به نقاطی که تجربشون کردیم و اون احساس رو مجددا متوجهش بشیم تازه این وسط مهم تریناشون اشتباهاتمونه که چندین بار باید باهاشون مواجه بشیم تا بفهمیم راه درست چی بود.

خب ، الان جایی از متنه که از هر چیزی چند شاخه باز شد و منم با این سوییچ بین اهنگا تقریبا رشته ی کلامو از دست دادم ولی حس میکنم منظورو رسوندم هرچند پیچیده.جملات وقتی با یک کلمه شروع میشه که ادم کل جمله دنبال فعل اون هست که بفهمه تموم شد یا نه و گیج میشه.اینجور جملات تو این متن زیاد بود که حقیقتش من خودم وقتی این جمله هارو میخونم هیچی نمیفهمم چون همش منتظر تموم شدن جمله هستم.

در هر حال

موضوع به پایان رسیده

پس

شب خوش

برچسب: نویسنده: سپیده قربانی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 21:13

صفحه بندی