خرید بک لینک
بعد از چند سال افسردگی شدید یک روز هایی هم به این فکر میرسی که شاید باید به یسری چیزا رسیدگی کنم شاید ، تنها شاید بتونم کمی از این درد روحی کم کنم.

هزینه ی صحبت کردن با یک روانشناس اونقدر بالا هست که دلت نخواد لذت حرف زدن با یک فرد دانا رو تجربه کنی.

بیاین یه روز مثل خالی کردن گوشی و هارد تمام تجربیاتمون رو بریزیم دور.چون داریم هر روز بیشترشون میکنیم و فک میکنیم دیگه تا اخر عمرمون کم کم میفهمیم زندگی درباره چی بود.ولی تا لحظه ی اخر نمیفهمیم چرا هیچکدوم از تجربیاتمون به درد کسی نخورد و همیشه شرایط متفاوته.

بگذریم

اینبار زیاد فکر نمیذارم رو خوب شدن.اینبار زیاد دل نمیبندم و تلاش اضافی نمیکنم.اروم و با صبر و حوصله میذارم کم کم هرچی قراره اتفاق بیفته ، بیفته.

میدونی ، تو ربات نیستی.قرار نیست با چهار تا قرص و روان درمانی کاملا خوب شی چون فکرت دائما میخواد همه چیو به چالش بکشونه و از اول بسازتت.

میدونید ، تو این چند سال هیچوقت برچسب افسردگی رو به خودم نزدمبه جز یکی دوبار.همیشه با خودم میگم من که از همه چی راضیم چرا باید افسرده باشم.

خوب شدن اونقدری بها باید براش بپردازی که نمیصرفه برات.

میدونی ، هر روز که میرم با روانشناس حرف میزنم دائما با خودم میگم الان که از در اومدی بیرون تفاوتی هم توی روز هات ، توی اتفاقات زندگیت و توی شخصیتت افتاد؟ و جواب همیشه منفیه.

هنوز خیلی جوونم.شاید دارم خیلی عجله میکنم برای دیدن خیلی چیزا.درونم همیشه ی خواسته ی بزرگ هست که هر موقع میام با تمام وجود ازش اینجا مینویسم بازم حس خالی شدن بهم دست نمیده.

شاید واقعا نمیدونم چی میخوام.خیلی وقت پیش این اعتقاد رو داشتم که چه نیازیه منتظر یک اینده ی خیالی باشی وقتی داری هر روز زندگی میکنی.و در واقع زندگی همینیه که داری میکنی.ولی این روزا زیاد این کاری که میکنم به زندگی کردن شبیه نیست.ساعت ۷ صبح میخوابم و ۷ شب پامیشم.دیگه مثل قدیم حس ناراحتی و عذاب وجدان ندارم از این بابت.چون حتی وقتی اون ساعت از روز هم بیدار میشم بازم کار خاصی برای انجام دادن ندارم.تمرینم فوقش ۲ ساعته بقیش فیلم و موسیقی.

چند بار باید در مورد همین چیزا حرف بزنم؟ حس میکنم حتی برای سن خودم هم ادم بچه تر و کم تجربه تریم.

من فقط میتونم در مورد مسائل حرف بزنم.حرفایی که مشخص نیست ایا درست هستن یا نه ولی فقط قشنگن چون تجربه ای ازشون ندارم.

من ادم تنبلی نیستم.دلیلی برای بیدار شدن ندارم.کی دوست داره یه بازیه تکراری رو بار ها و بار ها تمومش کنه.این روزای منه

قرار نیست با میلیارد ها بار گفتن اینکه من چقدر تنهام مسئله حل بشه.تنهایی من باعث شده هزاران قطعه از خودم درست کنم و باهاشون حرف بزنم.این روزا دیگه هیچکدوممون حوصله ی همو نداریم.هممون تکراری شدیم و دیگه چیز جدیدی موضوع بحثمون نیست.

همینطور با گفتن اینکه تنهایی چقدر بده قرار نیست شلوغ بودن دورم هم چیز زیبایی باشه.

حقیقتش انکار من از شخصیت های عاشق و هنرمند و سو رئال درونم ازم چیزی ساخته که هر روز ازارم میده.یک ادم منطق گرای سردرگم میون کثافت های روزانه ی اخبار و وضعیت مزخرفی که داریم توش زندگی میکنیم.

من هیچوقت حق ندارم به شخصیت عاشق درونم بگم عشقی که تو میخوای وجود نداره چون روزنه های موجودیتم رو دونه دونه میبندم.

این روزاییه که من دارم توش زندگی میکنم.وقتی میخوام که همه دارن میرن سرکار و وقتی بیدار میشم که همه برگشتن خونه و میخوان کم کم روزشونو تموم کنن درحالی که من تازه دارم شروعش میکنم.

دانشگاه هم چیز جالب و جذابی برام نداشته و نداره.نه میتونم با پسرا جور شم و با هم خوش بگذرونیم نه دخترا که در ارتباط باشیم و دوست.

خیلی سخته تو این روزا که همه دارن تو هم میلولن تو حتی ندونی دوستی ساده بین دختر و پسر چجوریه.انقدر دخترای تو زندگیم کم بودن که وقتی این کلمه رو به کار میبرم کلا ۵ ۶ تا عکس میاد جلو چشمم جالبه که از بین همشون شاید یکیشونو از نزدیک دیدم.

بعضی روزا حتی نمیدونم دخترای رو به روم واقعین یا دارم تصور میکنم.یه روزایی که مجبور میشم تو دانشگاه با یک دختر ارتباط برقرار کنم برای درس متوجه توهم های بی ربط میشم که همش میخواد یک رابطه ی احساسی که وجود نداره رو به وجود بیاره تو وجودم.انگار تشنم.

وقتی ادما تو اینستاگرام سوال میپرسن واقعا برام سواله که این ادما از کجا میان.من وقتی لایو میذارم تمرین کنم فقط یکی از دوستان میاد که اونم یکسره میگه گند زدی و چه مزخرف و اصلا برای چی لایو میذاری مسخره و تو سرم میزنه که چقدر تنهام.

این روزا باشگاه میرم وزن کم کردم و همچنان حس خوبی نسبت هیچی ندارم.حتی وقتی خودمو تو اینه میبینم میگم تو که هیچ فرقی نکردی حتی فامیلا هم میگن چاق شدی...

این که تو این سن هیچ دست اوردی ندارم وه بهش تکیه کنم پشتم خیلی خالیه و هیچ امیدی به اینده ندارم فک نکنم چیز خوبی باشه.

یه روزایی به خودم میگفتم بذار یه نوازنده ی خوب بشی بعد همه تشویقت میکنن ادم معروفی میشی و جذابه و همه چی برات میاره.

الان تقریبا به لولی رسیدم که واقعا از نوازندگیم راضیم ولی هنوز برای هیچکس جذاب نیست این مسئله و کسی قرار نیست از این طریق باهام اشنا شه.یا اینکه حتی توی اینستاگرام فالور زیادی پیدا کنم و معروف شم.خودمم و خودم و چهار تا ادم رندم که یه کامنتی میذارن که هیچ اطلاعیم از هیچی ندارن.

پس این چیه که من میخوام؟ قراره به چی راضی بشم.

اینم از روزای اخر تابستون و تنها باقی موندن یک روز...

چند ساله که همینارو مینویسم.مثبت اندیشی همیسه کارو بدتر کرده.همونطور که گفتم تو جریان روزا میرم و انقدر همینا رو مینویسم تا روزی که نیازی به نوشتن نباشه.

صبح جمعه ۳۰ شهریور ماه ۹۷

برچسب: نویسنده: سپیده قربانی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 21:13

صفحه بندی