یه روز میبینی با تمام اتفاقات خوب بازم دلت میخواد گریه کنی.سنگین میشی یکدفعه.
وقتی از خودم میپرسم از چی میترسی شاید جواب همه چیز باشه.من هیچوقت هیچ چیز برام بی اهمیت نبود و نیست ولی از اول قرار بود چیز هایی که با اهمیت دادن بهشون حالم رو بد میکنن رو بذارم کنار.
حس رها شدن تو فضا رو دارم نه میتونم جایی برم و هم همه جا هستم
زندگی برام هر روز غیر قابل مفهوم تر میشه.ما ادما هر روز میجنگیم و هرکاری میکنیم که اخر روز یه تعریف ساده از زندگی داشته باشیم و هیچوقت هم بهش نمیرسیم ولی ناامید نمیشیم.
خیلی احساساتم بسته شدن دیگه نه چیزی منو غافلگیر میکنه نه کسی منو جذب خودش میکنه.منظورم با بی اهمیت شدن فرق داره.بالا هم گفتم که منو هر چیزی میترسونه ولی تو اعماق افکارم خیلی وقته هرچیزی میشنوم برام عجیب نیست برام اون حس جادویی بچگی رو نداره.
میدونی ...انگار قرار بود زندگی همیشه انقدر سحرامیز باشه ولی انگار تو بازه زمانی زیادی فقط قراره سختی تکرار ببینی.
عذاب سختی دارم میکشم از صاحب نظر نبودن در هیچ چیز.انگار همیشه سکوت بهترین گزینس و انگار همیشه تنها بودن راحت ترین گزینه.
واقعا سعی کردم میون جمع باشم با دوستای جدید با ادمای جدید موضوعای جدید اما یک چیزی درون من همیشه منو به عقب میکشونه
حتی تا اینجا از ارتباط با جنس مخالف هم حس واقعی ندیدم.
نمیدونم شاید همه چیز رو دیده باشم و باز دنبال چیز سحرامیز تر و استثنایی تر باشم که واقعیت نداره.
چند وقت پیش داشتم فکر میکردم و فهمیدم برای عاشق شدن باید بخشی از وجودت رو نادیده بگیری.این قانونشه و اگر نتونی عشق از بین میره.
صورتم بعضی وقتا کاملا گیج میشه چه حالتی رو نشون بده.مدتیه هر روز تو مسیر های مختلف با ادم های مختلف با دیدن و شنیدن چیز های مختلف چندین بار بغص میکنم چشمام پر اشک میشه و هیچ سلولی از مغزم یادش نمیاد برای چی و چرا اینجوری شدم.اختلالای عجیبی توم بوجود اومده که نگرانم کردن.وقتی کسی حرفی داره که بزنه با ذوق گوش میدم و وقتی با ذوق میخوام حرفی بزنم هیچ چیز ندارم که بگم.
ترجیح میدم یکی حرف بزنه و رل بزنم به چشماش یا یکی حرف بزنه و زل بزنم به قدم هام ولی از من چیزی نپرسن چون حس میکنم هیچی نمیدونم.
یکبار چند سال پیش یکی یک جایی نوشته بود " بعضی وقتا ادم حس میکنه داره پرواز میکنه "
و در این روز ها این حس رو تجربه میکنم که تمام بدنم بی وزن میشن و با سنگینی فکرم میرن به یکجای امن و خلأ مانند ولی روی زمین هیچ چیز نیستم.هیچوقت پرواز کردن رو انقد نزدیک حس نکرده بودم.
روزام عجیب سپری میشن از اون روزایین که 5 سال دیگه نمیتونم به یاد بیارم.
بی حس تر و بی حرف تر مجبورم خدافظی کنم.
شب خوش
برچسب:
نویسنده: سپیده قربانی