حقیقش اینه که سعی کردم فکرایی که اذیتم میکنن و به افسردگی نزدیکم میکنن رو از سرم بیرون کنم و روابطمو با اونایی که افسردم میکنن کم و یا قطع کنم.
قرار نبود و نیست که یهو ادم خوشحال و سر زنده ای باشم که چشمش رو روی همه مزخرفات زندگی ببنده.ولی تا وقتی که فک کردن به خیلیاشون دردی از من دوا نمیکنه و هر روز نابود ترم میکنه چه نیازی بهشون دارم؟
نه خوشحالم این روزا نه ناراحت
معمولیم , خوبه.معمولی خیلی خوبه.
الان بعد چند روز گوش ندادن به اهنگ توی فولدر های ایرانی دنبال یه ترک بود که باز چشمم به ترک کجایی افتاد.یاد اون پست خودم افتادم به همین نام.
جالبه که شکست میخوریم دائما و دست و پا میزنیم و شاید هزار بار ناموفق باشیم ولی همیشه میدونیم امیدی هست که ایندفعه بتونی از پسش بر بیای.
اون موقعی که متن کجایی رو مینوشتم از این میگفتم که چند بار سعی کردم دوستیای عاشقانه رو محقق کنم تو زندگیم ولی هر دفعه به دلایلی نشد.این ماجرا مثل یه داستان نیمه کاره میمونه که باید تا اخرشو خودِ خودم ببینم.
فرض کن , تو تنها تماشاگر زندگی خودت هستی که میتونی هر کاری بکنی و فقط خودت ببینی.مثلا داری تو بارون راه میری ولی کسی نیست و هزاران حس زیبا و جدید میاد سراغت ولی کسی نیست اون لحظه از تو و لحظه هات فیلم بگیره و فقط تویی که اون فیلما رو ثبتش میکنی پس چرا از تنهایی استفاده نکنیم؟
چند روز پیش داشتم فکر میکردم اولین باری که حس عاشق شدن داشتم به یه ادمی که تو زندگیم بوده استاد زبانمون بود تو اموزشگاه.به هرکی میگفتم (تعداد کمی از ادما) مسخرم میکردن و میگفتن این که عشق نیست.یادمه شیرین ترین لحظه های عاشقی عمرم همون موقع بود با اون همه شرایط بد و زبان بد میتونستم عشق رو توی تمام وجودم حس کنم.
ولی عشق اونجوری طی زمان تبدیل به محاسبات سر سخت امروزی انسان میشه و همه ی معادلات بهم میریزه.
وقتی سال 95 گفتم سالی که گذشت عشقی تو زندگیم نبود و الان 98 شده و کماکان نیست پس فک کنم 3 سالی شده
عشق یک دنیاییه که شاید به خاطرش باید تمام چیزای دیگه رو فدا کنی و بخوای همشونو دوباره با عشقت بدست بیاری و معمولا میبینی دیگه دری که خودت با دستای خددت بستی دیگه نمیتونی باز کنی. این ریسک رو من نمیپذیرم که بخوام یهو بی دلیل شروع کنم به عاشق شدن.
متنی که نوشتم زیاد پیوستگی نداره قسمتاش به هم فقط خواستم حال و احوال این روزا رو بگم.
تمرینمو میکنم کلاسامو میرم و گیم میزنم و خلاصه سر خودمو گرم میکنم.
مدتیه فیلم و سریال سنگین و فلسفی رو گذاشتم کنار البته به جز فیلمای اسکار امسال که دیدم.این فیلما شاید حالمو بد کنن خیلی وقتا.
راستش دیگه حرفی ندارم بزنم همین بود.
فعلا در حال اروم و ریلکس سپری کردن زندگیمم تا بعد ببینیم چیکار میکنیم.
شب خوش
برچسب:
نویسنده: سپیده قربانی