همیشه ادمی بودم که تو اوج افسردگی با تراژدی هایی که تو زندگیم بود دائما داغون تر و خورد تر بشم اما اینبار انقدر عمق درد زیاده تمام بدنم سعی میکنه با تمام تلاشش ماجرا رو از یادم ببره و وقتایی که یادم میفته تمام بدنم به شدت درد میگیره و حتی با به یاد اوردن صحنه های اون اتفاق نفس کشیدن و خواست به ادامه ی زندگی سخت میشه.
جمعه ای که گذشت یکی از پر نقش ترین , برجسته ترین و مهربون ترین ادمای زندگیم رو از دست دادم.
میدونی دیگه خسته شدم از همه چیز.از زدن حرفای متفاوت و تاثیرگذار جلوه دادن حرفام.این درد به قدری سنگین بود و هست که فقط انگار دارم دست و پا میزنم از افسردگی بی پایانش فرار کنم و سعی کنم به زندگیِ جدیدم عادت کنم.
خیلی خستم در حدی که بعد اشک ریختن 1 یا 2 دقیقه ای تمام سلولای بدنم مجبورم میکنن که متوقف شم و ساکت شم انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده.
دنیایی که اون توش نباشه دنیای ترسناکیه.میدونی وقتی برای ما از خالی شدن پشت میگفتن همیشه دقیقا متوجه معنیش توی روزمرگی هامون نمیشدیم ولی ازین به بعد میفهمیم.
مهم نیست به چی اعتقاد داری و قراره با چه طرز فکری به ماجرای مرگ فکر کنی.هرجوری بهش نگاه کنیم فوق العاده درداوره که یک عمر با یک ادم خو بگیری و عادت کنی و وابستش شی و یک روز کنارش بیدار شی و دستای سرد و کبودشو ببینی و نفسی که دیگه نمیاد و صدای ارومی که دیگه ازش در نمیاد.
دنیای بی پایانیه پر از شادی و غم و حسای جدید.
توی این زندگی که برای خودم ساختم اون یکی از کسایی بود که توی تنهایی پیشش میرفتم.اون کسی بود که قسمتای مهمی از عقاید زندگیم ازش الهام گرفته شد.
و چی بگم از مهربونی بی پایان این ادم.مسخرس ادامه دادن این حرف اگه بخوام ازش بت بسازم یا با هر ذهنیتی این متن خونده بشه هیچوقت هیچکس نمیتونه بفهمه اون چقدر مهربون بود
خیلی تنها شدم.خودخواهانه بگم واقعا تنهامون گذاشت و دیگه به هیچ وجه نمیتونم دستای گرمشو بگیرم و قربون صدقم بره.
دیگه کسیو ندارم مثه اون تشویق و حمایتم کنه و همه ی حرفای عاشقونه ی احساسی ای که هیچکس غرورش نمیذاره بیان کنه بهم بزنه.
نمیدونم کجایی و چقدر الان روی ما زمینیا تسلط داری عزیزم , ولی میخوام بدونی رفتیو بخش بزرگی از زندگیمو با خودت بردی میخوام بدونی اینی که امروز من شدم بخش بزرگیش از تو به وجود اومده میخوام بدونی همه لحطاتی که باهام احساسی حرف میزدی و من سرد بودم با تمام وجود درکت میکردم و عاشقت بودم میخوام بدونی میخوام بیام پیشت میخوام همیشه تو ارامشی که تو میگفتی باشم میخوام بدونی هیچوقت هیچکس نبود متوجه بشه چه ارامشی میخواستی ولی من همیشه میدونستم و اگه الان ارومی با تمام وجودم برات خوشحالم میخوام بدونی دخترت و شوهرت الان از همیشه بیشتر بهم نزدیکن و با تمام وجودم باهاشونم.
میخوام ازین به بعد تلاش کنم برای زندگی بهتر و کاری کنم که بهم افتخار کنی و همیشه تو ارامش کامل باشی.
کاش بودیو یک بار برای همیشه سفت بقلت میکردم و سرمو میذاشتم رو شونه هات.
هیچکس مثل تو نبود و نیست
یک رویاپرداز عاشق و در عین حال جنگجو و قوی.
احساسات بعد از تو روی منطقم غلبه کرده.حس میکنم دیگه چیزی مهم تر از این نیست که یک رابطه ی احساسی قوی بین دو نفر تموم بشه.
میخوام خودمو رها کنم توی یک دنیای دیگه ای و تو هم اونجا باشی
میدونی که نمیخوام ازت بترسم
اخرین تصویری که ازت دارم ترسناکه عزیزم.نمیتونم اونجوری تصورت کنم.میشه بیای به خوابم؟ خیلی اروم و عاشق مثل همیشه با عشق و ارامش و پر از حس های خوب و مثبت.بیا بقلت کنم بهت بگم چقد بعد از تو دنیای تنهایی داریم هممون.خیلی زود رفتی و این عذابم میده که تو هرقدم از زندگیم یاد یکی از حرفات بیفتم ولی خودت نباشی که بهت بگم.
هنوز خیلی چیزای نا تموم مونده بود خاله هنوز خیلی چیزا رو باید میدیدی...
من باهات خدافظی نمیکنم
منم یک رویاپردازم مثل تو و مطمئنم میتونم ببینمت فرقی نداره تو خوابم یا هرجای دیگه.
میدونی وقتی تو نباشی خیلیا تنهان.بعد از تو همه خودشونو رها کردن و میخوان هرچی زود تر بیان پیشت.
بیا به خوابم با هم حرف بزنیم و اروم شم و یادم بمونه چیا گفتی و بلند شم برای دخترت تعریف کنم.مطمئن باش اگه چیزی داری به کسی بگی من بهشون میگم.
منو در اوج تنهایی و غم اروم و قوی نگه داشت حس هات مطمئن باش همیشه حست میکنم و سعی میکنم با این حافظه ی مزخرف بجنگم و هیچوقت فراموشت نکنم.
امیدوارم ارزش اینو داشته باشم که بیای به خوابم و ببینمت.
نبودت همه چیو تاریک و سخت میکنه
خودتم میدونستی و میدونی
برام سخته متنو تموم کنم ولی
Who cares if one more light goes out in the sky of the million stars
.
.
.
Well I Do
برچسب:
نویسنده: سپیده قربانی