خرید بک لینک
نمیدونم اسمشو چی بذارم

دیگه سنم بالاس نمیشه گفت یه حس نوجوونی و احمقانس

ولی تنها محل امنی که برای حرف زدن دارم همینجاس.جاهای دیگه با ادما همیشه همه چیز پیچیدس

کِی یکیو پیدا میکنم که حس کنم بیشترین ارامش و امنیتو باهاش دارم؟

حتی اشتراک گذاری حرفام با دوستام و نزدیکام اذیتم میکنه حس میکنم کمتر از چیزی که خودم خودمو حس میکنم میبیننم.مشکلی نیست اگر واقعیت هم داشته باشه ولی من بیشتر زندگیمو تو واقعیتی که وجود داشته زندگی نکردم.

حس جدیدی ندارم هر حسی تو اینجا نوشته شده تا به حال برای کل ادمای روی زمین اتفاق افتاده و سن و زمان و مکان و خیلی چیزا تاثیر گذار بوده ولی نمیخوام امشب اینجوری حرف بزنم.

امشب از اون شباییه که از خودم مدام میپرسم چرا یه زندگی عادی و ساده ندارم.وقتی یه اهنگ عاشقونه گوش میدم به این فکر میکنم که من دارم میخونمش و همه کسایی که عاشق همدیگه هستن کنار هم نشستن و گوش میدن یا شاید به این فکر میکنم که این اهنگ داره پخش میشه اونا اروم میرقصن با هم و من تنها یه گوشه نشستم.این چیزیه که همیشه از نظر من جذاب بوده , یه پسر تنها که همیشه جمع رو نگاه میکنه...خوب نگاه میکنه و به خیلی چیزا فکر میکنه.

یسری تو زندگیم خیلی عوض شدن و کمتر میشه اون حس امنیت رو پیدا کنم تا باهاشون یه چیزایی رو در میون بذارم.

وقتی با روانشناس ذهنیم حرف میزنم ساکت میشینه و خوب گوش میده و بهم میگه که خیلی جاها شاید بهتر باشه اگه چیزی بهت فشار میاره انجامش ندی و چیزی که حس میکنی باید انجام بدیو بدون فکر اضافه انجام بدی. حیف که همه چیز زندگی من تا الان فقط حرف بوده.وقتی ناراحتم و با کسی حرف میزنم فقط یک مشت حرف بهم تحویل میده و وقتی حالم خوب میشه انگار هیچوقت اون گفتگو وجود نداشته.

کمتر چیزی دیگه پیدا میشه که واقعا بهم امید زندگی بده بهم حس زندگی کردن رو بده و بدتر از اون به صورت درونی وجودم داره داد میزنه به یکی نیاز دارم که احساس خوبی بهم بده احساس کنم یکیو دارم که واقعا امیدوارم کنه به ادامه زندگی.مسخرس , میدونم.نمیشه گفت که هرروز اینچرت و پرتا رو اینور اونور نمیخونیم.

ولی وقتی یک نگاه عمیقی به چیزی که تو این زندگی میخوایم میندازیم میشه از توش خیلی حرفای کلیشه ای و مسخره رو در اورد که به صورت درد اوری واقعا نیاز داریم بهشون.این منو عذاب میده که دیگه نمیتونم یه اهنگ عاشقونه گوش بدم و دیگه نمیتونم تظاهر کنم که عاشق کسیم و اونم عاشق منه.وقتی میخوام تصور کنم با اون اهنگ اروم داریم اروم میرقصیم و به هم نگاه میکنیم هیچ صورتی نمیاد تو خیالم و یکجایی از ذهنم انگار داره اذیتم میکنه که چرا بی احساسم.

تقریبا همه فکر میکنن من بی احساسم و اونایی که منو خوب میشناسن میدونن که خیلی احساساتی ام.این دوری من از دختر و رابطه های احساسی یجورایی به سودمه که خیلی اتفاقات عمومی و مسخره برام نیفته که باعث میشه حس خوبی داشته باشم.

برای خیلیا سخته تصور کنن که تاحالا با دختری به صورت احساسی دوست نشدم که اونم همین حسو داشته باشه و مثل هر کس دیگه ای همو ببینیم و بریم بیرون و یک روز خوب داشته باشیم و ... واقعا یک روز خوب داشته باشیم نه مثل این روز های خوبی که میان و میرن و حس نمیشن که روز خوبی بود که در موردش بشه حرف زد.

روزی که دیگه نیاز به وبلاگ برای نوشتن فکرا و حسات نباشه به نظر دست نیافتنی میاد یعنی یه ریسک بزرگ که به یکی با تمام وجودت اعتماد کنی و بذاری واقعا وارد زندگیت بشه واقعا بشناستت واقعا بشناسیش و واقعا وقتی به این فکر میکنی که وقتی هست تو ارومی و حس خوبی داری همون لحظه یکم بچرخی و به خودش بگی.

مثل دختر بچه ها شد حرفام.عب نداره اینجا نگم کجا میشه گفت.این چیزا واقعا سخته فکر کردن بهش که اتفاق بیفتن.

زندگی هر روز سخت تر میشه انگار هر روز سنگینی بیشتری داری حس میکنی و هر روز حس تنهایی بیشتر میشه و این عجیبه که چجوری به وجود اومدیم که از شروع یه سنی یه همچین فکرایی داشته باشیم نه لزوما حس به یک شریک زندگی , بلکه تنهایی در همه زمینه ها . چه دوست چه فامیل چه اشنا ها و ...

خیلیامون داریم اشتباه زندگی میکنیم و خیلیامون مثل من نمیتونیم بفهمیم چجوری میشه همه چیو درست کرد...شاید این حرف خنده بار باشه و از خودمون بپرسیم همه چی؟! اگه همه چی درست بود پس حتما یه چیز خیلی بزرگ سر جاش نیست!

این سناریو های جالب و اروم و امن و دوست داشتنی شاید تنها دلیل خیلیامون برای ادامه زندگی باشه که شاید حاضر باشیم بجنگیم تا یه روز چند تاییشونو بدست بیاریم یا سخت تلاش کنیم بریم برای همشون ولی مهم تر از اون اینه که تصمیم درستی بگیریم که قراره چه چیزایی رو در ازای اونا از دست بدیم

چقدر سریع خیلی اتفاقات الکی عاشقونه زندگیم گذشتن و خیلی وقته که سرم تو لاک خودمه.

ختم کلام برای زندگی عاطفیم نگرانم برای وجود یک اینده ی امن و دوست داشتنی و پر از ارامش

اون دختر رویایی شاید یک نوازنده پیانو هم باشه و علاقه مند شدید به موزیک و با هم کار کنیم و کلی هر روز خوشحال تر باشیم که همدیگه رو بالاخره پیدا کردیم و قراره هر روز در اینده ی رویایی این روزامون زندگی کنیم.

این پست هم با خجالت کشیدن نوشتم تازه :د

چقدر وضع خرابه اصن

ولی خیلی خوشحالم همین الانم چون همه چی ارومه همه چی هست خداروشکر مشکلی بیرون از ذهنم , توی دنیای واقعی نیست پس باید کلی سپاسگزار بود و ادامه داد

پس امیدوار میمونیم و سعی میکنیم اون اینده رو بسازیم نه اینکه در موردش بنویسیم

شب خوش

برچسب: نویسنده: سپیده قربانی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 3:16

صفحه بندی