خرید بک لینک
نمیدونم دیشب چیا در مورد این قضیه پیشنهاد نصف نیمه به کراشم گفتم

این حافظه ماس که میتونه بهمون قدرت زندگی بده چون اگه خیلی چیزا رو زود فراموش نکنیم و خیلی چیزا رو کاملا در دسترس ذهنمون اون جلو ها نذاریم نمیشه خیلی زندگی رو ادامه داد

چون تراژدی های زندگی ما میتونه اونقدر زیاد باشه که با به خاطر داشتن غم لحظات اول همشون میتونیم خیلی زود از پا در بیایم.

قسمت رمنس زندگیمون با گفتار انواع قشر های جامعه تا الان دیده شده و تبدیل با کلیشه ی چندین قرنه شده و همه میشناسنش.تمام ناراحتی برای از دست دادن یکی یا مورد بازیچه قرار گرفتن و خیلی چیزای دیگه مربوط به این چیزا واقعا برای مدتی میتونه همه ادما رو از پا در بیاره.خنده داره که میبینیم پشت یه مکالمه ی تکراری و قابل حدس با یه فرد جدید هنوز هم وقتی صمیمی تر میشیم با طرف اون قسمت شکست خوردش رو بهمون میگه و حس میکنه شاید بتونه یه فرصت بهتری با تو نصیبش بشه.

چرا که نه...ولی خیلی جالبه که انقدر زود تمام اون نفرت و از هم گسستگی و افسردگی رو فراموش میکنیم و سعی میکنیم یه زندگی جدید با یه شروع درست داشته باشیم.میون این همه تکرار , شگفت انگیز ترین قسمت زندگی رو میبینم که هیچوقت زندگی کم نمیاره و همیشه یه چیز جدید داره که بهمون نشون بده.

نمیدونم چند نفر تو این دنیا مثل من اخر وجودشون غمه.نمیدونم چجوری بشکافم حرفمو ولی دیگه نیازی نمیبینم واقعا خسته شدم همه دلشون میخواد حرفشون فرق داشته باشه ولی در اخر همون چیزی رو میگن که همه هزار بار گفتن.اگه قراره خالیای زندگی ما غمگینا با کسایی پر بشه که قرار باشه این قسمت از وجودمون رو بهشون نشون بدیم پس بهتره همیشه تنها باشیم چون تاریخ نشون داده هیچکس قابل اعتماد نیست مگر اینکه سرت درد بکنه برای این چیزا که هی شکست بخوری تا فرد واقعی رو پیدا کنی.

میدونی , اون حرفای چند وقت اول اشنایی فقط چیزایی هست که دو طرف دوست دارن باشن و داشته باشن و ازون به بعد خودشون میشنن و همونجاس که همه چیز تموم میشه.

نمیگم این چیز همیشگیه , این برای مردم عادی و احمقه که منم میتونم شاملشون بشم تو این قضیه.

تو این فیلم و سریالا تازه میفهمیم چقدر تو این روابط بی تجربه و بدیم و با همین رویه همه دارن زندگیاشونو تباه میکنن با ادمای اشتباه و همه کم کم این حس به سراغشون میاد که چرا هرکاری میکنن بازم زندگی بهشون روی خوب نشون نمیده و افسردگی میگیرن و به فکرای احمقانه میفتن.

من نمیدونم تو کدوم لِوِل قرار دارم , خیلی خوشحال بودم که همیشه فکر میکنم ادم خاص و متفاوتیم وقتی بچه بودم.وقتی جمعیت ذهنت زیاد میشه وقتی انالیز های ادما برات بیشتر میشه دیگه انگار لال میشی.

خیلی دوس دارم روزه ی سکوت بگیرم تا مجبور نباشم هیچ چیزی بگم

اما خیلی ادما خیلی وقتا یسری دردا از حافظشون نمیره که همشون بدون اطلاع داشتن کاملا مریضن کاملا غرق کلی از بیماری های روانی هستن که همشون برمیگرده به این حافظه ی عجیب و غریب.

راستیتش کراش ما برگشت از مسافرت و حرفی نزد.انقدر مثل همیشه حسای مختلفی دارم که نمیدونم تقصیر کیه و حس و حالم چیه.ولی این دومین باره که دست به سرم کرده و واقعیتش حس خیلی بدی دارم چرا دیگه اینجا بخوام چرت و پرت و دروغ بگم.مثل یه بچه ناراحتم به خاطر همه چیز به خاطر روش زندگی ای که باعث شده امروز به خاطرش عذاب بکشم که نمیتونم با کسایی که دوسشون دارم رابطه برقرار کنم و مثل بقیه ادما یکمی ازین قسمت زندگی هم استفاده کنم.

تنهایی اذیت میکنه رک و راست

اینارو فقط برای خودم مینویسم نه کسی که شاید بخونه فقط خودِ خودم.کم پیش میاد اعتراف کنم که سر مسائل مسخره ای مثل این داغون باشم.

عب نداره این حافظه و زمان باعث میشه که بگیم این نیز بگذرد و شاید یادم بره چه دلایل و چه کسایی باعث شدن این اتفاق بیفته و این داستان و پروژه ی این شخص کماکان تو زندگی باشه.

خوشحال میشم امروز بسته بشه مثل پرونده ی اون خواهر مجازی و اون کسی که ندیده عاشقش شده بودیم و زد و ترکوند و رفت :)) اینا تو زمان های بدی اذیتم کردن که انقدر دردش زیاد بود شاید واقعا برام مهم نباشه این چیزا.

بسته شدن پرونده ی قبلیا حس خوبی بهم میده مخصوصا وقتی میبینم هنوز در دسترسن ولی دیگه حتی چکشون هم نمیکنم.

میبینی؟ این حرفا یه مشت مزخرف بی معنی و تکرارین که بشر تو کل زندگیش ازشون گفته و همیشه شخص مقابل نه دوست داشته بخونه نه بشنوه.

صبح بخیر

برچسب: نویسنده: سپیده قربانی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 3:16

صفحه بندی