بعضی شبا وقتی خیلی جدی تر و واقعی تر به اینده ای که هموز وجود نداره فکر میکنم اگر خیلی خوش بینانه بودن رو جدی نگیرم ایندم رسما هیچ تصویری برام نداره.وقتی یکی از کسایی که میشناسم لیسانسشو کنار گوشم گرفت و سربازیشم رفت و الان هیچ ایده ای نداره که چجوری باید زندگیشو بچرخونه چون هیچ کاری نیس و نمیدونم داره با زندگیش چیکار میکنه رو میبینم حواسم پرت میشه نسبت به اینده سخت گیر تر میشم و حس عجیبی دست میده بهم و این سوال رو مدام از خودم میپرسم که قراره چیکاره بشم و چجوری زندگی کنم.
سوالی که هنوز این کسی که گفتم هم جوابش رو نداره با اینکه تقریبا داره 30 سالش میشه و کم نیست این سن.
خیلی دوست داشتم در موردش بیشتر حرف میزدم ولی احساس خوبی در این رابطه ندارم پس طبق معمول از خودم باید حرف بزنم.
الان 4 صبح 1 مهر تو این فکرم که شاید درس چیز جالبی باشه با توجه به تمام نفرتی که تو همه این سال ها داشتم و وقتی میخواستم 31 شهریور از پایان تابستون حرف بزنم پر از حرص و نفرت بودم.یه جوگیریه خاصی هست تو وجودم که میگه 2 ساله داری درس میخونی تو دانشگاه چرا حداقل این کارو بدون نفرت و با خوشگذرونی انجام نمیدی.منظورم این نیست که دیگه الان وقتشه که برم توی گروها و دوس شم با بقیه چون یه همچین فکری منو میترسونه و دوست ندارم تو همچین سالی شروع به این کارا بکنم.منظورم یه چیز سالمه یعنی یه ارتباط سالم با بقیه دانشجو ها برای پیشرفت تو درسا و پاس کردن و همچنین پیشرفت تو روابط اجتماعی درون دانشگاهی !
میدونم چقد مسخرس خوندن یه همچین چیزی و هر کس نسبت به تجربیاتش شاید قضاوت های مختلفی از شرایط حال من بکنه.ولی زندگی همینه دیر یا زود باید به یکسری مسائل فکر جدی بکنی و به این مسئله دقت کنی که چرا به جای زجر کشیدن اون مسئله رو با کمک زمان و صبر و تلاش حل نکنی؟!
درس توی 12 سال اول با توجه به شرایط مسخره ی دبستان تا پیش دانشگاهی و در کل مدارس واقعا عذابه و نمیشه کاریش کرد و باید سختیش رو تحمل کرد تا دیپلم لعنتی رو بگیری.ولی دانشگاه شرایط متفاوتی داره ! میتونه در کنار مراحلی که به لیسانس خطم میشن خوبیای عجیبی هم داشته باشه.اشنایی با ادمای جدید گفت و گو و ساختن یه اتاق جدید تو ذهنت برای مکالمه های درون دانشگاهی.
دوست پیدا کردن و کمک گرفتن ازشون توی مسائل درسی و خدا میدونه شاید یه روز کاری و چرا که نه شاید وارد یه رابطه ی عمیق با یک ادم دیگه.
اینا رو نمینویسم که بگیم to do list هامو دارم میگم. نه! فقط برای خودم روشن میکنم این موضوع رو که دانشگاه فقط افتادن تو درسا و حرص و جوش پولشو زمانشو این چیزا نیست و واقعا میتونه برای هر چیز سالمی شرایط مناسبی باشه.ولی خب اینجوریم نیس که از این ترم یهو همه در های بسته ی سال های قبل به روم باز باشن و فک کنم که این ترم دیگه بالاخره همه چی عالیه.شاید مثل بقیه ترما باشه فرقی نداره فقط با ابن تفاوت که با خودم کنار اومدم و قرار نیست اذیت بشم.
وقتی اول متن از ایندم گفتم , منظورم درس خوندن نبود کاملا , منظورم این بود که واقعا سواله که چی میتونه یه ادمو تو اینده موفق کنه و شاید اگه یه جای خوب قبول میشدم و درس خون بودم و موفق یه فکرایی میشد کرد نسبت به اینده ی خوب ولی باز هم اطمینانی نبود.وقتی به اینده فکر میکنم فقط موسیقی و گیتار و اینجور چیزا میاد جلوی چشمم و با این وجود که میدونم قرار نیست با موسیقی اینده ی درخشانی داشت باز هم نمیتونم از فکرش خلاص شم.
خیلی خوابم میاد دوست داشتم بیشتر مینوشتم ولی دیگه چشم و سرم دووم نمیارم.
شب خوش
برچسب:
نویسنده: سپیده قربانی