خرید بک لینک
این روزا مثل خیلی روزای دیگه داره سخت میگذره

دیگه تحمل عصبی نشدن رو ندارم و میخوام فریاد بزنم یه جای خلوت.یکم همه چیز پیچیده شده روابط فرق کرده من فرق کردم و دیگه نمیتونم تشخیص بدم چه کاریو باید تو هر لحظه ی تصمیم گیری انجام بدم.یجورایی برای هر تصمیم چند تا گزینه ی نا واقعی دارم.همه ی دیالوگ هایی که میتونم متصور شم در مقابل دیگران شبیه فیلماس و هیچکدومش کمکی به شرایط نمیکنه.

خیلی خسته و عصبیم و با کمی تلقین بدتر و بدتر شدم

احتمال داره به خاطر تصمیمی که میگیرم دیگه بیخیال کلاس گروهی شم و مسیر خودمو برم ولی این تصمیم موجب ناراحت کردن استادم میشه و من به طرز احمقانه ای خیلی دوسش دارم و نمیخوام ناراحت بشه...

هنوز دوشنبه نیومده و تصمیمی گرفته نشده و همونطور که بیشتر وقتایی که نگران یه چیزی هستیم اون اتفاق نمیفته باید ببخیال این عصبانیت و ناراحتی باشم ولی نمیشه.

خیلی جالبه , خیلی وقتا شاید هیچکدوممون ندونیم برای چه کاری چقدر وقت داریم و یکسری تصمیمای بلند مدتی هست که دیگه باید پرسید چقد وقت برای زنده موندن داریم.

زندگی هر سال سخت تر میشه یا ما فراموشکارتر.

برای من , طول میکشه تا به شرایط جدید و ادمای جدید عادت کنم برای همین بیشتر وقتا به جای عادت کردن میکشم کنار.شاید این تصمیم خوبی نباشه و باید سختی کشید تا میون ادمای بیشتری خودمو جا کنم.

ولی زندگی که اینجوری برام لذتی نداشت هیچوقت... راستش چرا دروغ بگم هیچوقت نفهمیدم تنهایی برام زجر اوره یا دوست داشتنی.

وقتی تنهایی مشکلت فقط خودتی و چون خودت بیشتر از همه خودتو میشناسی عنصر نابود کننده ی تو خود تویی.ولی از اون طرف وقتی دورت پر ادمه از قشر های مختلف زندگیت , بیشتر وقتا مشکل اونان و این تویی که میمونی با کدومشون چه رفتاری داشته باشی تا مناسب تر باشه تا ناراحت نشه تا ازت دور بشه تا بهت نزدیک تر بشه و و و

روانشناسی ادما دو حالت داره , یکی اونایی که خیلی زود قضاوتشون میکنی و یه تعریفی ازشون بدست میاری و میدونی چی میخوان

و دسته دوم کسایین که باید بشناسیشون خیلی عمیق خیلی سال تا بفهمی قلقشون چیه.قلق گیری از ادما کار بدی نیست فقط باعث میشه برای دو طرف برخورد کردن اسون تر بشه.

من اگه یه فیلم بود , دوشنبه میرفتم و استادمو میکشیدم کنار و بغض میکردم و بهش میگفتم که چقدر دوسش دارم و این کلاس رو دوس دارن و چقدر این دو ساعت باعث میشه زندگیم لذت بخش تر بشه و خرابش نکن این دو ساعت رو و مجبورم نکن از شدت استرس و ناراحتی و عصبانیت اینجارو ترک کنم و برم.

و اگه فیلم بود یسری اتفاقای دراماتیک میتونست بیفته که منو نگهم داره ولی هیچوقت هیچ چیز توی زندگی واقعی اونجوری که انتظارشو داریم پیش نمیره و تو واقعیت با حرف زدن همیشه خراب ترش میکنم...

نمیدونم چرا ولی این ماجرا اذیتم میکنه که هروقت خواستم بیشتر از بقیه ادما به یکی توجه کنم و نزدیکشون بشم یجوری گند زدم که دیگه اصلا جمع نشد.

نمیدونم اصن با حرف زدن چیزی فرق بکنه یا نه انگار یه انرژی منفی قبل از حرف من به طرف منتقل میشه که ناخوداگاه حس بدی بهش دست بده.

اصن نمیدونم چی مینویسم

برم بخوابم

شب خوش

برچسب: نویسنده: سپیده قربانی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 3:16

صفحه بندی