خرید بک لینک
عجیبه و در عین حال سرگرم کننده.

زندگی رو میگم ,

امروز با چند نفر زندگیت میگذره و چند تا کار ...و سه ماه دیگه هم ادما و هم کارا عوض شدن و یک سری ادم جدید با کارای جدید جایگزین میشن.

این روند تکرار چیز ها اونقدر تکراری هست که حوصله نداشته باشم در موردش دیگه حرف بزنم ولی رسما یک دوره ی سه ماهه با یک سطح معلوم از شادی و ناراحتی و عصبانیت دائما تو زندگیامون تکرار میشه.حالا این دوره ها معلوم نیست برای هرکس چند وقتس.

سختی ماجرا برای من جاییه که یکی که تقریبا بیشتر از 30 درصد روزم رو صرف فکر کردن بهش میکنم چه از روی قصد یا چه به صورت ناخود اگاه , وقتی ازم دور میشه و یک مدتی میگذره که سراغی ازم نمیگیره یا همش سرش شلوغه یا هرچی کم کم زمزمه های کنار گذاشتنش تو مغزم شروع میشه و به صورت وحشتناکی این مسئله فقط خود منو میخوره.یعنی شاید طرف اصن تو باغ نباشه که چیکار کرده یا اصن کاریم نکرده ولی من تو ذهنم از دست اون ناراحت میشم بعد تو ذهنم اون از دست من ناراحت میشه و با هم قهر میکنیم و دور میشیم و بعد از همه این اتفاقایی که فقط توی ذهن من افتاده بعد چند وقت که طرف پیداش میشه و وقت میذاره برام و حرف میزنیم و بقیه ماجرا همه ی اون فکرا دور ریخته میشه و به محض رفتن طرف , دوباره همه ی اونا شروع میشه.

یجور مریضیه که تو خیلی از ادما دیدم.

چیز دیگه ای ذهنمو مشغول کرده که یه چند وقتیه تو فکرشم.

سال پیش نمیدونم چه ماهی بود ولی حدس میزنم زمستون بود که من رفتم برای کلاس گروهی گیتار تا ببینم چجوریا و بدردم میخوره یا نه.

جلسه اول متوجه شدم که نه! واقعا نه! این کلاس فقط برای پاپه و استادش هم فلامنکو کاره و معلومه قراره ازینجور اهنگا بپیچه برامون.اما دیدم قیمتش مناسبه و سرمو گرم نگه میداره و میتونم روی چیزایی تمرین کنم که بلد بودنشون نه تنها چیزی کم نمیکنه ازم بلکه کمک زیادی میکنه تا چیزای بیشتری یاد بگیرم.تو این یک سال(تقریبا یک سال) واقعا هم چیزای زیادی یاد گرفتم از حق نگذریم.این داستان برای زمانی بود که منتظر خرید گیتار بودم تا اینکه بعدش برم دنبال چیزی که میخوام و وسطای بهار که بالاخره خریدمش و چند ماه بعد هم وسایلشو منتظر فرصت مالی بودم برای کلاس رفتن و تو این مدت کاملا تمرینام برای کلاس گروهی بود و چند تا اهنگ خوب و جالب کاور کردیم.

ولی شرایط دیگه فرق کرده و الان من دارم میرم کلاس تکی و کلاس گروهی برام یه چیز اضافه هم توی هزینه هامه و هم توی وقت.دیگه این ماجرا یه سرگرمی نیست و چیزی نیست که بخوام ادامش بدم چون علاقه ای داخلش نمیبینم.گفتنِ جدی این ماجرا به استادم و بچه ها سخته , زیاد برام مهم نیس که اونا قراره چی بشن ولی خودم حس بدی خواهم داشت اگه حس کنم فقط منم که داره ساز مخالف بزنه مخصوصا بعد اینکه یسری مشکلات اخیرا پیش اومد تو کلاس گروهی برای اوردن اعضای جدید و ما یکم ساز مخالف زدیم و قرار بود دیگه کلاس از هم بپاشه و فرصت خوبی برای من بود...

میدونی , حداقلش اینه که من خودمو میشناسم و با خودم صادقم که واقعا وقتی چیزیو نمیخوام مهم نیست برام که چجوری قراره از زندگیم جدا بشه.شاید خیلی خبیثانه به نظر برسه ولی ادما کارای وحشتناک تر از اینو انجام میدن و به روی خودشون هم نمیارن.

بعد اینکه اختلافات حل شد دوباره کلاس برگذار شد ولی اون یک ساعت کاملا هدر دادن زمانه اونم وقتی بعد دانشگاه میرم و میبینم یسری نمیان یا کسی اون ذوق اولیه رو نداره یه استاد مدام سرش تو گوشیه و قراره یه اهنگو هر جلسه 100 بار بزنیم و درست هم هماهنگ نمیشه هیچوقت.

میگن تا سه ماه دیگه اجرای سالنی داریم.واقعا تحمل این همه وقت و پول سخته.کاش زودتر بود میزدیم میرفت و میرسیدم به چیزی که دوست دارم و روی اون وقت کامل میذاشتم.

این کلاس گروهی یه انتظاری هم ایجاد کرده برای فامیل که من براشون گیتار بزنم و همین چرت و پرتایی که هیچوقت قرار نیست متوجه بشن من نه گوش میدم نه دوس دارم و نه یاد گرفتن که بزنمون رو باید بزنم.

خیلی برای بقیه سخته بفهمن که چیزایی هست که مثبت به نظر میرسن از نظر عام ولی من داشتنشونو دوست ندارم.مثل معروف بودن مثل محبوب بودن مثل خیلی چیزای دیگه که یادم نمیاد.

برام مهم نیست اگه یه اهنگی تو اجرای چند وقت پیش زدیم مورد پسند خیلیا قرار گرفت و تشویقم کردن.دمشون گرم , تشویق کردن منو خیلی کمک میکنه و خیلی دوس دارم ولی وقتی هرجور نگاه میکنم میبینم تشویق شدن برای کاری که دوست نداری چه فایده داره؟ مخصوصا وقتی بقیه بعد از اون ماجرا انتظار دارن ازت که دیگه ازون دسته اهنگا یاد بگیری و قدرت درک اینو ندارن که من چیز دیگه ای گوش میدم و علاقه دارم همونا رو یاد بگیرم.

میدونی این مسائل قرار نیست چیز بزرگی به نظر بیان برای یک زندگی و اگه بخوایم نگاه کنیم وقتی من 30 سالم بشه قراره چه حسی به این اتفاقات داشته باشم واقعا احمقانس همچین فکری. شاید نفهمیم , ولی همین مشکلات بزرگ این روزا و به اصطلاح مشکلات کوچک اینده اگه همین روزا حل نشن همیشه و تو هر سنی برات بزرگ میمونن و با حل همین مشکلات روزانس که میتونیم راهی که جلومونه رو هموار تر کنیم و بیایم و احمق نباشیم و خودِ گذشتمونو مسخره نکنیم اون ادم کسیه که با مشکلات زمان خودش جنگید تا تو امروز اینی که هستی باشی.

پس عادیه برای هرچیزی ناراحت شدن عصبی شدن و یا خوشحال شدن چون فقط اون لحظه و اون حس هست که میدونه باید چه برخوردی داشته باشی.

این چپتر از زندگیم که از مهر ماه شروع شد یکم چالش متفاوتی برای کنترل خودم داشت مخصوصا به خاطر اینکه بیشتر موقع ها باعث میشد نا امید و عصبی و ناراحت باشم و تو همه ی شرایط هم واقعا به معنی واقعی نا امید و عصبی و بی حال و ناراحت شدم و نتونستم تحمل کنم و الان کم کم حس میکنم دارم عادت میکنم چطوری باید باهاش برخورد کنم.

من یه چیزی وارد ذهنم شد که باید جایی بنویسمش پس باید برم

شب خوش

برچسب: نویسنده: سپیده قربانی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 3:16

صفحه بندی