خرید بک لینک
خیلی وقت بود ازین شبا نداشتم که خیلی اروم و خونسرد به همه چیز دوباره فکر کنم.

به اتفاقات چند سال اخیر , به ادمایی که اومدن و رفتن به کارایی که کردمو و تموم شد و کارایی که شروع شد و ادامه پیدا کرد و در اخر همین الان در همین جایی که هستم.

خیلی چیزا برام سنگینن , نمیدونم کیا وقتی به این مرحله از زندگیشون رسیدن واقعا به این مسئله فکر کردن که واقعا چقدر زندگیشون دائما در حال تغییرات بزرگه.

یعنی شاید هرچقد سنمون کمتره تغییرات کمتره و تو یک دایره ی کوچیکی از تکرار هستیم ولی هرچقدر که بزرگ میشیم این دایره بزرگ تر میشه تا جایی که یادمون میره واقعا داریم تو این چرخه ی تکراری زندگی میکنیم.

ولی واقعا سخته , فشاری که توی واقعیت به ذهن و افکار و جنسیتت و همه چیزی که از تو به عنوان یک موجود زنده وجود داره وارد میشه غیر قابل توصیفه.

خیلی نمیشه همیشه فلسفی بود , جریانه که تورو با خودش همراه میکنه و تو کنترلی روش نداری.یعنی اگه یک عمر تنها زندگی کنی و همه چیز رو از بالا انالیز کنی , درو که باز میکنی و با دنیای واقعی رو به رو میشی تصمیم میگیری دیگه سعی نکنی بدون تجربه ی یک چیز قضاوتی در مورد نکنی و هرچند که همه این تصمیم گیریای به اصطلاح مهم برامون حیاطی محسوب میشن ولی در اخر همشون مزخرفن.

میدونی , سرنوشت اگه به معنی اتفاقات زندگیِ ماست که از قبل نوشته شده باورش برای منو تو سخته و تو تاریخ همه باید موضع خودشونو در رابطه با این کلمه مشخص میکردن که اعتقادی بهش دارن یا نه...

اگه زمان مناسب , مکان مناسب و با جریان کامل پیچیده و پَرت از ماجرایی به یک شخص خیلی مهم برخورد میکنیم و یا یک موقعیت شغلی مناسب و یا هرچیز دیگه ای که در گوشه ای از ذهنمون همیشه برامون جزو محدود چیز های مهم بود برخورد میکنیم... پس هیچ چیز دست ما نیست.این حرف فقط یه تئوری که شبونه دارم ازش حرف میزنم و شاید فردا باهاش مخالفت کنم , مهم نیست.

تا اینجای زندگیم اون حس زنده بودن واقعی و رها بودن از کل دنیا و خالی از استرس رو نداشتم هیچوقت. همیشه توسط ذهن خودم به یک چهارچوب وصل بودم و ترسیدم و ترسیدم و ترسیدم و هیچوقت معنی زندگی کردن رو نفهمیدم.راستیتش هیچکس هم هیچوقت نتونست به هیچ روشی به من یا به دنیا بگه چجوری باید زندگی کرد و یا معنی واقعی زندگی کردن چیه و ایا این همه ادم روی این کره خاکی واقعا حق انتخابی برای یک ایده به نام زندگی دارن؟ یا فقط یکسری موجودات ریز و بی همه چیز تو یک دنیای بی کران برای خودشون میچرخن تا بمیرن و به دنیا بیان.

با این وسعی که از جهان تو فیزیک ثابت شده حتی که ما انسان های مغرور بتونیم با سرعت نور هم همه ی ستاره ها و سیاره ها و منظومه ها و کیهان هارو بچرخیم بازم از این دایره ی لعنتی زندگی بیرون نمیایم.خیلی دوست دارم یه مثال خیلی مرتبط بزنم اما واقعا انقد خوابم میاد هیچی تو ذهنم نیست.

واقعا فکر کردن به این داستانا هم دردی از هیچکس دوا نمیکنه و بیهودگی و بی معنی بودن از همه چیز فقط میباره و ما غرق زندگی بیخود و بی معنیمون هستیم.عیب نداره فردا پس فردا میری سر کار ترفیع میگیری , ازدواج میکنی بچه دار میشی و هرچی تعریف شده رو انجام میدی و یادت میره که یک روز میدونستی چقد همه چیز بی معنی و بی اهمیته حتی این کلماتی که به کار میبری از عمق بی معنی بودن ماجرا مسخره به نطر میان.

فردا پس فردا بازم زندگیت اسون میشه و میای اینجا از خوبیای دنیا حرف میزنی و دوباره سخت میشه میای درداتو میگی

ولی اگه یک روز برگردی و این متن رو بخونی مثل همه ی چیز های دیگه ی تو زندگیت , هیچوقت حس الانتو درک نخواهی کرد.

میدونم اگه احتمال خیلی کم , یک روز این متن رو بخونی به شدت فرق کردی که حرفای الانت باعث ابرو ریزی و شرمت میشه دقیقا مثل همین روزات که متن های گذشتتو میخونی و حالت از شخصیت اون موقعت به هم میخوره ولی مگه مهمه؟ چیزیه که میگذره و این تویی که تو این همه پوچی برای خودت معنای زندگی رو میسازی و دوست داری که توش زندگی کنی.

چقد سخته این روزایی که میفهمی تنها دلیل به وجود اومدن تمام حسات از جمله عصبانیت و خوشحالی و ... همشون رو خودت میسازی.

چقد سخته اون روزی که بفهمی ادما و روابطشون دروغه و تاثیر پذیریا همگی دروغن.هرچیزی که بوده از قبل تو یک جایی از وجود و ذهنت بوده.

چقد سخته که از همه چیز خالی باشی ولی باز هم بتونی خودتو اذیت و عصبی کنی.

شب بخیر

برچسب: نویسنده: سپیده قربانی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 3:16

صفحه بندی