اگر طبق معمول فرض کنم یک خبرنگار داره ازم یکسری سوال در مورد یکسری چیزا میکنه و نظرمو در موردشون میخواد خیلی حرفا دارم که بزنم.دقیقا مثل همه ادمایی که اگه این متنو بخونن همین حس رو دارن. مثل تو فیلما یک لحظه حس کنی که شاید قرا باشه ازت سوال های جذابی پرسیده بشه انگاری ادم معروفی هستی.
سوالای زیادی رو تا به حال جواب دادم به این خبرنگار و خیلی هم حرف زدم در موردشون چون منم یجورایی جزو همون ادماییم که حرف زدن رو دوست داره و ترجیح میده حرفاش زیبا و تاثیر گذار باشه ولی دوس نداره اینجوری تلقی بشه چون تاثیر بقیه حرفای ایندش از بین میره.از بین این سوال ها دو سه سال پیش بود که یکیشون برام قابل توصیف نبود...
وقتی مادربزرگم مرد و نیاز داشتم با خبرنگار وجودیم در موردش حرف بزنم و میتونستم چندین روز حرف بزنم اما نظر کاملی در موردش نداشته باشم و این گذشت و هنوزم همینطوره.مرگ و ناگهانی نبودن یک فرد که قبلا بود انگار زمان داره باهامون شوخی میکنه یا شایدم قدرتشو به رخمون میکشه شایدم میخواد زور بزنه و خودشو بهمون اثبات کنه تا جدی تر از اینکه هست جدیش بگیریم که تصمیمای بهتری بگیریم.
دلم نمیخواد وارد کلیات بشم چون وقتی چیز دقیقی نیست که در موردش حرف بزنم حرفی باقی نمیمونه همینطور هم باید باشه چون مثل این میمونه که ازت بپرسن دنیا رو تو یک کلمه یا جمله خلاصه کن , شاید اونقد احمق باشی که شانستو امتحان کنی ولی در هر صورت , اینکه تو بتونی تو عمری که داری چیزی که هستی رو طی همون سال ها تعریف کنی بدون خلاصه کردن , شاید بشه گفت خوب زندگی کردی.
مرگ رو میتونیم به خیلی چیز ها ربطش بدیم که خداروشکر هر چیزی طی تاریخ با هر نام و دستکی این واژه ی خالی رو به شکلی که میخواست توصیف کرد.
دیدید تو فیلما وقتی دیگه دنیا به اخر میرسه و کلا داستان فیلم به اخر خط میرسه حتی بزرگترین شخصیت های فیلم هم اون چیزی که بودن نیستن؟ مثلا یک پلیس اگه تو طول فیلم دنبال اجرای قوانین بود اخرش که دیگه هیچ راهی برای هیچی نیست سعی میکنه بزنه به سیم اخر و اونکاری که فکر میکنه درسته انجام بده.یکجورایی حس میکنم وقتی هر جایی از زندگی هر انسانی با مسئله مرگ مواجه میشه همین پیش میاد , یعنی دیگه کسی از بالای ساختمون شخصیتیش به مسائل نگاه نمیکنه همه دست و پا میزنن برای پیدا کردن یک تعریف ساده برای مرگ.
من که جایی نخوندم و ندیدم تعریفی که منو اروم کنه منو قانع کنه
ولی دومین و اخرین و بدترین سوال بی پاسخ مسئله ی خودکشی بود.
اگه بخوام در مورد این هم انقد حرف بزنم که اخرش متوجه بشید چقدر بی جواب هست حتی بی جواب تر از مرگ , بی فایدس.پس حرفی نمیزنم و فقط یک سوال جوابی ترتیب میدم بین من و خبرنگار ذهنم و امیدوارم این اخرین باری باشه که این سوالو میپرسه در حالی که درصد بالایی از ذهنم راجب این موضوع شک داره:
"خودکشی؟"
-امیدوارم تمامی مسائلی که موضوعش در مورد خودکشی هست اونقدر ازم دور باشن که انگار هیچ خبرنگاری هیجای دنیا از هیچکسی این سوال رو هیچوقت نپرسیده و انگار این کلمه و عمل وجود نداره انگار یک باگی تو بشر بوده که اشتباها متوجهش شده و این باگ رفع شده و انگار معنای از این مسئله هیچوقت وجود نداشته و نخواهد داشت.
پ.ن : اگر روزی حس کردید دیگه نیازی به زندگی کردن ندارید و میخواید خودتون زندگیتونو پایان بدید , اینو بدونید نفرت انگیز ترین ادم پس از خودکشی , خود اون شخصه چون نمیدونه زندگی چه کسایی به چه شکلی چجوری روانه ی بدتر از مرگ و خودکشی میشه و هر باری که یک فرد خودکشی میکنه قسمتی از این سیاه چاله بزرگ شکافته میشه که همه ی نزدیکانش رو وارد سیاهی بی پایان میکنه.این تصمیم یعنی مرگ یک ایده به نام انسان.
برچسب: خودکشی؟,
نویسنده: سپیده قربانی