شاید بهتر باشه داستان بافی نکنم و یکراست برم سراغ اون روزی که فهمیدم جمع کردن ادم دور خودم کار اسونی نیست.از اون روز بیشتر تحلیل کردم که اصلا چه فایده ای داره؟
اینا که گذشت.این مسائل فکری برای وقتیه که ذهنت بچس و نیاز به فهمیدن داره.اخیرا شاید بهتر میفهمم که خیلی وقتا باید مثل سنگ باشی و نذاری خیلیا حتی نزدیک ترین ادمای دورت ناراحتیتو از خیلی چیزا ببینن و فک کنن خیلی سنگ دلی.
این حرفا هم مثه تو فیلماس , شاید چون اخیرا فیلم زیاد دیدم یکم حماسی میخوام حرف بزنم.
ولی باز هم امشب مثل یک رسم از همه شبای تابستونی قبل از اون حالم خوب نیست های منجر به قوی تر شدن اتفاق افتاده.
وقتی به اینجای شب میرسم همیشه از خودم میپرسم "هدف چیه؟ "
خدا میدونه چندین ادم تو چه زمان هایی و تو چه مکان هایی و با چه زبان هایی این سوالو کردن
اگر این فقط عشق ما به خیلی چیزاس که زندمون نگه میداره و یا از طرف دیگه ای ترس!
اگر میشه زندگی هم مثل خیلی چیزای دیگه از بزرگ ترین جملات و کتاب ها به کوچک ترین کلمات توصیف کرد
پس میتونه مشکل از زبان باشه
ما هیچوقت نفهمیدیم منظور اصلی بقیه چیه و هیچوقت نتونستیم منظور اصلی خودمونو برسونیم.
منظور اصلی یعنی تمام هدف های اصلی از حرف که در ذهن ساخته شدن و یا در بطن نیت هامون گنجونده شدن
این همه حرفای پیچیده و بی معنی فقط میتونه بیشتر از موضوع دورم کنه.
این اخر شب ها هزاران بار خودم رو تغییر میدم
یک دقیقه میخوام تنها و بی کس باشم تا با درد تنهایی اما دانایی بمیرم
یک دقیقه میخوام محبوب همه باشم تشویق بشم و تو عمق تعریف یک عمر بشریت از زندگی در همین دنیای لعنتی غرق بشم
فرقی نداری تعریف هرکس از زندگی با چه جملاتی و به چه بزرگی ای نوشته شده باشه , اونا باز هم تو شرایط مختلف پاکش میکنن و کلمات رو تغییر میدن اما هیچوقت هدف واقعی رو نمیدونن
هدف از "ما" بودن و "ما" رفتن
دوست و دشمن و همه زیر شاخه هاشون با تعاریف مختلف با چرخش زمان و مکان معانیشون رو به هم قرض میدن و یک تاریخچه میسازن
یک داستان کامل و با جزئیات مثل یک سریال حوصله سر بر.
و در اخر میمیریم و ... تعاریف و زبان ما از اون تاریخچه بکارمون نمیاد
در اخر فقط دو کلمه وجود داره: بهشت و جهنم
خنده دار ترین چیز ممکن دقیقا جاییه که وقتی 20 سال دیگه کسی این متن رو بهم نشون بده چقدر میتونم تو ذهن خودم تو اون زمان احمق و بچه به نظرم بیام که حتی با خوندن این جملات هم شرمم بگیره.
اگر زمان و مکان از روز اول انقد خوب برام توصیف میشد ... باز هم عینا تکرار میشدم
چون جالبی زمان همینه که وقتی درگیرش نیستی تاریخچتو مینویسه چیزی که همیشه بودی هم واقعی هم دروغین و هم بی معنا