فیلم و سریال و اهنگ و تمرین گیتار و ...
هضم مسئله ی نبودن یک ادمی که یک گذشته و خاطرات باهاش داری کار اسونی نیست مخصوصا وقتی میتونی هر لحظه که بهش فک میکنی عکسشو ببینی و صداشو گوش بدی.
تصور اینکه یک روز اون افرادی که قراره دیگه نباشن از خانوادم و نزدیکام باشه دیوونه کنندس.
راستشو بخواید هیچ زمانی از زندگیم رو یادم نمیاد که از مردن ترسیده باشم.ولی از مرگ یک ادم نزدیک , خب ... چرا که نه؟!
شاید خیلیا تو هر زمان و مکانی حرفای مختلفی در مورد مرگ زده باشن ولی بازم به شدت بی معنی و اذیت کنندس.وقتی یکیو میتونی تصور کنی داره حرف میزنه و همه چیز کاملا تو تصورت درسته , پس زندس حداقل برای تو زندس.من نمیتونم تصورات و تخیلاتم رو نادیده بگیرم چون اونا دنیای واقعی منو تشکیل میدن.اون همه مصاحبه تخیلی که همیشه از من جوابی در مورد یک مسئله میخوان و من دو هفته و سه روزه که به اون مصاحبه های تخیلی هیچی نتونستم بگم درست.
خودکشی...
برای این عمل یک اسم وجود داره ولی هزاران تفاوت و زندگی مختلف.
خیلی چیزای مختلف تو طول زمان معنیشون پیچیدس و وقتی ادما ازشون استفاده میکنن و میبینیم هر کدومشون یجور متفاوت استفاده میکنن معنا ها پیچیده تر هن میشن.
یکی از جذاب ترین چیزای ذهنم اینه که یک ادم وقتی در مورد یک موضوع نظری میده رو تو ذهنم تو یک شرایط زندگی متفاوت فرضش کنم و اونوقت حدس بزنم نظرش چجوری عوض میشه.
مردم میان و میرن و در مورد خودکشی نظر میدن و هیچکس به این فکر نمیکنه که این احتمال رو باید برای نزدیک ترین ادمای دورش در نظر بگیره و تک تک بهشون اهمیت بده تا یوقت این اتفاق نیفته.
کسی که خودکشی میکنه لزوما یک ادم ضعیف نیست و حتی خیلی وقتا یک ادم بیمار هم نیست.چند مثال میشه از روش های مختلف و دلیل های مختلف اورد واقعا؟! خیلی زیاد که نشه شمرد
تنفر انگیز ترین ادمای زندگی اونایی هستن که سعی میکنن همه چیو بدونن همه چیو تجربه کنن در مورد همه چی یه نظری داشته باشن با همه چی خاطره و اطلاعات داشته باشن و نه به این شکل, به شکلی که قراره ازین امکانات در جهتی استفاده کنن که فقط قرار باشه هیجا کم نیارن و حرفی برای گفتن و نظر دادن داشته باشن.
این ادما مطمئنا چیزای زیادی از بچگی رو دلشون مونده و میخوان با دونستن همه چی جبرانش کنن.
من شخصا به جای دونستن همه چیز و نظر دادن در مورد همه چیز ترجیح میدم تو چند مورد کم که بهشون علاقه دارم بهترین بشم و شاید مغرور و مدعی هم باشم که جالب نیست (که خداییشم به صورت بدی نیستم خیلی وقتا) ولی باز حداقل میدونم چه جمع هایی به دردم میخوره و چه بحثایی رو میتونم توش شرکت کنم و ادمای درستی رو از بین همون جمعای مورد علاقه پیدا کنم برای افزایش روابط اجتماعی.
ولی خب همه اینا حرفه , تو واقعیت زیاد علاقه ای به اجتماعی شدن ندارم و علاقه ای به شرکت در بحث ندارم مگر اینکه خیلی جذاب باشه که بتونم همزمان با چیزایی که دوس دارم بگم چیزای جدیدی هم یاد بگیرم.
در اخر , این سرگرمی ها و درگیری های فکری مثل نوجوونا نشستن تو خونه و فکر کردن به اینکه قراره زندگی چجوری باشه و من توش چجوری رفتار کنم تا موفق باشم یا خیلی مسائل جزئی و کوچکتر میتونن کمک کنن که نبود یک نفر رو کمتر حس کنی
شوخی نمیکنم , میتونستم تمام این دو هفته رو تنها باشم و جایی نرم و با کسی حرف نزنم و فقط به مرگ چستر فکر کنم و هر روز داغون تر میشدم.ولی ترجیح دادم این دفعه قوی بودن رو یاد بگیرم چون قسمتی از ذهنم میگه اینا بچه بازیه , غم بزرگ تر نبود یکیه که هر روز جلو چشمات بوده و به یک عادت روحی و عشقی تبدیل شده.نبود اینجور ادما میتونن صدمه عجیبی بهت بزنن که واقعا امیدوارم هیچوقت تجربش نکنم... حداقل تا وقتی خیلی قوی نشدم از لحاظ روحی و روانی.
شب خوش