بازم حسای بد دارن میان سراغم,خیلی دارم سعی میکنم مقابله کنم با تمام موج های منفی با تمام نا امیدی ها و روزای بد و حسای بد ولی زندگیم این روزا با این تکرار یجورایی حکم میکنه که این حسا هم بیان سراغم.
جزو معدود دفعه هایی هست که خیلی مکس میکنم یه چیزی بنویسم چون واقعا هیچی تو ذهنم نیست شاید با همین تیکه تیکه نویسی اخرش کلی متن بنویسم.
از اخرین ماجرا هایی که تو زندگیم اتفاق افتاد تغییری بوجود نیومده.تو فکر هیچ دختری نیستم تو فکر هیچ چیزی نیستم.دستم به گیتار زدن نمیره اصن انقد خستم همش.دقیقا از هیچی خسته ام.بیکاری خوبه کسی انکارش نمیکنه ولی کاش بلد باشی ازش استفاده کنی.من که دیگه مغزم جواب نمیده باید چیکار کرد.
نا امید نیستم ناراحت هم نیستم حس بدی هم ندارم
فقط یه چیزی اذیتم میکنه حتی اگه خودمم نفهممش اون چیزم یک هدف هست.
وقتی این حرفا رو به دیگران میزنی میشینن یکسری حرفای خوب و تکراری بهت میزنن از اینکه بشین فک کن به هدفت فک کن و پیداش کن ولی زندگی اینجوری کار نمیکنه واقعا.همیشه تو هرچیزی خواستن به ما داشتن هدف رو نشون بدن اما هدف هیچوقت برای من یکی معنی درستشو پیدا نکرد هیچوقت نشستم به یه چیزی فک کنم و بگم من قراره اینکارو بکنم...
راستش بوده خیلی هم بوده ولی زندگیم هیچوقت با این هماهنگ نیست.بزرگترین ارزو یا هدف یا هر چی که اسمشو میشه گذاشت که میخوام در اینده بشم یه گیتاریسته بزرگه اما یه حسی بهم میگه اینطوری کلاس رفتن و این تمرینای تو خونه و این سبک زندگی هیچوقت تورو به اونجایی که میخوای نمیرسونه.
مسخرس,
این چند وقت خیلی شکایت کردم از یسریا جلوی ادمای نزدیک ولی خسته شدم.شکایت رو میشه تا اخر عمر به همراه داشت اما هیچوقت چیزیو عوض نمیکنه.من الان ذهنم پره و خالی و خسته خیلی جاها یه جوون احمقم خیلی جاها یه ادم با تجربه و بی خیال اما اینو میدونم که اون چیزی که میخوام نیستم.
این اتفاقات عادیه با این روش زندگی
دوستم اعتقاد داره ادم بدون ریسکِ بزرگ کردن هیچوقت نمیتونه به جایی برسه و جیزی بشه.
من ریسک پذیر نیستم شاید به ارث برده باشم این ترس رو از ریسک کردن ولی من نمیخوام زندگی بابام یا باباش یا نسل های قبل رو داشته باشم.این ماجرا رو سخت میکنه.
زندگیم در حال حاضر هیچ نقطه ای برای رسیدن نداره.انگار همه چی رو دیگه دارم و تمومه.خداروشکر میکنم از زندگی الانم ولی خیلی راه طولانی ای جلومه و هم میترسم و هم براش ذوق دارم.ترس بزرگ من شده دانشگاه...
دیگه دانشگاه رو دوست ندارم دیگه نمیخوام درس بخونم اما بازم نمیشه بازم همه چیز مخالف کشور و خانواده و مردمه.سربازی هم نمیخوام برم,چرا نمیشه یه زندگی ساده داشت بدون هیچ دخالتی بری دنبال چیزی که واقعا میخوای بری؟
ناراحتم استرس دارم اما الان نه فقط برای میلادِ مهر ماه ناراحتم فقط برای این اتفاقات اینده نگرانم اگه باز یه درس بیفتم و بحث های مسخره و تکراری
میدونی این مسخرس که بگیم دغدغه زندگیم کوچیکه.دغدغه یه ادم 20 ساله که شرایطش مثل منه بایدم همین باشه چون استقلالم دست خانوادمه نه خودم.
این حس مستقل بودن واقعا عادیه بعد یه سنی ولی جدیدا داره منو عذاب میده.انگار یه بچه پرندم که داره ذوق پرواز رو با چشماش میبینه اما خانوادش اجازه نمیدن بپره.خانوادش میدونن همه زندگی فقط در مورد پرواز نیست,اونا خطرات رو دیدن و تنها چیزی که میخوان امنیت و ارامش بچشونه اما اون بچه پرنده اینا رو نمیبینه فقط میدونه که میخواد بپره و کاری رو بکنه که شروع یک زندگی واقعیه.
خیلی جاها نا امید شدم.بچگیام یه روز بود کلاس دوم دبستان بودم و مشق داشتم توی کتاب بنویسیم و برقا رفته بود.با تمام وجود نا امید بودم چون یه دنیا رو جلوم میدیدم و میگفتم من این همه سال دیگه باید با این تنفر درس بخونم :( خالم خونمون بود و بهم میگفت یه روزی بزرگ میشی و میفهمی دغدغت چقد کوچیک بوده و شاید این روزو یادت نباشه.الان 20 سالمه و نفرتم به اون روزا بیشتر شده.یادمه چقد حس بدی داشتم و ترس و استرس که سالای بعد قراره چقد اذیت شم واسه نمره های بدم و روزای بد.هم من میدونم مشکل کجاس هم تویی که این متن رو میخونی,اما نمیگمش و دیگه هم شاید هیچوقت هیجا مطرحش نکنم چون شکایت از هرچیزی هیچوقت کمکت نمیکنه فقط عصبی ترت میکنه.
میدونی همیشه سه دسته ادم دور و برمون هستن : کسایی که دوست دارن برگردن به گذشته کسایی که میخوان برن به اینده و کسایی که در لحظه زندگی میکنن.هیچوقت نفهمیدم کدومشونم.
به دغدغه های کودکیتون نخندید اون موقع هیچی برای دفاع از خودتون نداشتید هیچ چیز...
اما الان که به نظر خودمون بزرگ شدیم و میتونیم از خودمون دفاع کنیم باید انتقام بچگیارو بگیریم.اما این ترس از بچگی داخل من مونده و توی این سن هم نمیتونم از خودم دفاع کنم جلوی این شیاطین دنیای بیرون.
دیگه دارم میرم از خواب
امید وارم همه چیز روزای اینده درست شه.
روز خوش
برچسب:
نویسنده: سپیده قربانی