بد نبود در واقع خیلی استراحت و بیکاری توش بود و لذت میداد
هرچند تنبل و چاق و داغون شدم نسبتا ولی خب بازم به خودم بد نگذشت!
البته یه هفته مونده و این یه هفته هم میخوام به همین شکل به پایان برسونم
تو ته ته ذهنم یه حس مسخره ای منتظر بود که دانشگاه شروع شه...حالا چرا؟ چون ترن قبل گند زدم و این ترم یجورایی چالش بزرگی دارم برای پاس کردن این درسای غول!
این چالشا فقط البته وجود دارن! وقتی ترم شروع میشه دوباره بخور بخواب شروع میشه.
ولی تصمیم اینه که این ترمو جدی بخونم از اول! یجوریم برنامه ریزی کردم که مجبور شم بخونم.
بالاخره که باید این درسا رو خوند و پاس کرد پس چه بهتر که زود تر پاس کنم و سختیم کمتر شه.
درسته که تمرکزم بدجور روی گیتار و موسیقیه ولی خب هر بار که تو زندگیم به طور حدی به کنار گذاشتن درس فکر کردم عاقبت جالبی نداشت هرچند ربطی به خوبی درس نداشت و ... خلاصه که باید بخشی از تمرکزمم روی درس باشه و درسا رو پاس کنم درست حسابی.
این تابستون از لحاظ داستان های عاشقانه و روابط با دخترا کاملا مبرا بود :)) یه حسی ته وجودم واقعا خوشحاله چون احساس میکنم کم کم ذهنم داره تصمیمای بهتری میگیره داره بالغ تر میشه دیگه خیلی چیزا رو بدون فکر انتخاب نمیکنم واسه هر چیزی یکسری ایتم مد نظر دارم البته اینم میدونم که وقتی این ایتم ها به عشق میرسه همش بیخود میشه ولی در کل یه همچین چیزی نیازه.
چرا خودمونو گول بزنیم و بگیم که من از دخترا سیرم یا از پسرا سیرم؟ چرا نمیخوایم قبول کنیم که واقعا هنوز شخص مناسب پیدا نشده! حتی اگه 50 سالمون باشه.
من اینو قبول کردم و همچنین کنارش اینم قبول کردم که فعلا نه اماده بودن با کسیم نه واقعا این چیزیه که الان بخوام.من الان ارزوم پیشرفت تو موسیقیه ارزوم اینه که بدون اینکه به موفقیت های دیگران تو این زمینه فکر کنم کار خودمو انجام بدم و توش بهترین شم واقعا دوست دارم تو این ماجرا به نظرات اطرافیا هم کار نداشته باشم,درسته سخته ولی بازم کم کم راه ایگنور کردن رو یاد میگیری.
خیلی وقتا پیش اومده تو زندگیم که حس خیلی بدی داشتم و دلم میخواست اصلا زنده نباشم دلم میخواست اصلا نباشم یا از اول نبودم دلیلش اون موقع برام واضح نبود ولی هرچی جلو تر اومدم برام روشن تر شد که دلیل تمام اون حسای بد نداشتن هدف بود نداشتن یک راه یک مسیر یک مقصد! نداشتن اینا باعث میشه هر روز ضعیف تر از دیروز بشی هر روز حس بیخود بودن بهت دست بده و کل دنیا رو سرت خراب شه.
خیلی از ادمای دورم رو وقتی میبینم همین وضعیتو دارن و این ناراحت کنندس که کمکی از دست ما ساخته نیست تا وقتی خودشون پیدا کنن راهشونو.
الان صبح تا شب فقط یک چیز جلو چشمامه اونم فقط گیتار و موسیقیه و مطمئنم اگه همیشه انقد علاقه مند باشم بهش میتونم به جاهای خیلی بالایی برسم.
همه همینن اگر چیزیو که واقعا دوس دارن و توش خوبن رو پیدا کنن و در جهتش تلاش کنن.
زیاد چیز جدیدی برای گفتن ندارم اینا هم قبلا بود فقط میخواستم یه پستی باشه که خیالم راحت باشه زیاد وبلاگ از تغییر فازم فاصله نگیره.
دوس دارم یکم تلگرام رفتن اینام کم شه وقت بیشتری برام بمونه برای درس و گیتار و حتی بیرون رفتن و اینا.
این تابستون واقعا مساوی با تلگرام بود! شب تا صب , ظهر تا شب.
نه اینکه بگم بد بود و راضی نبودم...زیاد برنامه ریزی ای برای تابستون نکرده بودم و بیشتر تو فکر گیتار و اینا بودم و انجامش دادم
راستش تو فکر گواهینامه هم بودم ولی خب هم پولش نبود هم واقعا زیاد حسش نمیومد.
خوب شد این تابستون اینجوری گذشت راضیم,یه ریکاوری کامل بود.
شب خوش
برچسب: نزدیک شدن به پایان دنیا,مزایدات نزدیک به پایان,
نویسنده: سپیده قربانی